تو مرا خواهی خواند
من در این تنهایی
به دلم میگویم، تو مرا خواهی خواند
تا که نقشت بر دل
و دلم بر نفست چیره شود
من تو را میخوانم
من در این غربت محزون خزانی
روح شفاف تو را می خوانم
اگر از دعوت من سر پیچی!
و گر از دست دلم بگریزی!
به خداوندی او
و به رسم عشاق
من تو را...
من تو را... می بخشم!
** دست خط استاد عزیز و هنرمندم سرکار خانوم لیلی خسروی **
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود وادعا ميکرد که زيباترين قلب رادرآن شهر دارد.
جمعيت زيادي گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه اي
بر آن وارد نشده بود.پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين
قلبي است که تاکنون ديده اند. مردجوان درکمال افتخار باصدايي بلندتر
به تعريف از قلب خود پرداخت...
ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمدو گفت: "اما قلبت به زيبايي قلب من نيست"
مرد جوان وبقيه ي جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او باقدرت تمام
مي تپيد اما پر از زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده وتکه هایی
جایگزین آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند.
مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند وبا خود فکر میکردند این پیرمرد
چطور چنین ادعایی میکند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:" حتما شوخی میکنی...
قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو تنها مشتی زخم و خراش است"
پیرمرد گفت:"درست است!اما من هرگز قلبم را با تو عوض نمیکنم. می دانی.
هرکدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام.
من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی
از قلب خود را به من داده که بجای آن تکه ی بخشیده شده قرار داده ام.
اما چون این تکه ها مثل هم نبودند گوشه هایی دندانه دندانه شده که
برایم عزیزندچرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستن...
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده ام اما آنها چیزی از
قلب خود به من نداده اند. اینها همه شیارهایی عمیق هستند. گرچه درد
آورند اما یادآور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم که آنها هم روزی
بازگردند واین شیارهای عمیق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر
کنند... حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟؟؟ "
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد. درحالی که اشک از گونه هایش سرازیر
بود به سمت پیر مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تکه ای بیرون آورد و با
دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد. پیر مرد آن را گرفت و در قلبش جای داد
و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
مرد جوان به قلبش نگاه کرد...
دیگر سالم نبود...
اما از همیشه زیباتر بود... ![]()
عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود.........................................
کی فکر می کرد یه روز نگات اینجوری داغونم کنه
آواره و دربدر کوه و بیابونم کنه
عشق تو اینجوری بیاد رخنه کنه تو تن من
مثل یه سیلاب بزنه خراب و ویرونم کنه
کی فکرمی کرد منو به هم نشون بدن مردم شهر
قصه ی تو مضحکه ی اهل خیابونم کنه
کی فکر می کرد که عشق تو از اون همه غرور من
یه کوه گریه بسازه ابر بهارونم کنه
کی فکر می کرد چشمای تو یه روز بشه اسلحه و
خشاب سرمه ات بزنه گلوله بارونم کنه
از یه نگاه شروع شد و به مرگ من تموم می شه
همیشه این عاشقه که به پای عشق حروم می شه
روزهای تکراری
روزها با لحظه هایش خسته ام کرده است...
اما من تنها به امید اینکه دوباره تورا خواهم دید سردی روزها
را با تمامی لحظه های تلخش بی هیچ ارزویی جز ارزوی
گرفتن دوباره ی دستان تو تحمل میکنم.
سخت است اماهر وقت که از پنجره ی اتاقم که دیگر رنگ
دعاهای شبانه ام را گرفته بیرون را تماشا میکنم و وقتی ان
درخت همیشه بهار کنار نیمکت همیشه خالی را میبینم امید
پیدا میکنم امید به اینکه روزی منو تو تمامی نیمکتهای خالی
باغ تنهایی را پر میکنیم و تمامی درختان خشک و بی برگ
را با خنده های گرممان بهاری میکنیم . راستی خیلی وقت
است که خنده هایت را ندیده ام و خیلی وقت است که دیگر
حتی به خوابم هم نمی ایی! نکند اصلا مرا برای همیشه !
همیشه که میگویم تنم به لرزه می افتد، نه! تو هیچوقت مرا
فراموش نمیکنی اخر قول داده ای! قول داده ای که نه تنها
اسمم را بلکه تمامی دوستت دارم گفتن ها را در ورق های
خالی خاطره هایت حکاکی کنی و بنویسی که یک روزی
کسی مرا انقدر دوست داشت که به خاطرم حاظر شد روی
تمامی ارزوها جز ء ارزوی بودن با من ، نفس کشیدن با من
و گرفتن دستانم یک خط قرمز بکشد و پیش همه ی کسانی که
فکر میکردند او عاشق نمیشود داد بزند من عاشقم عاشق
کسی که از جانم هم برایم عزیزتر است من، من هنوز که
هنوزه در انتظاره رسیدن تو روزها را به تکرار میشمارم ...!!!!!!!!!
َدوستت دارم گفتن تو هنوزم که هنوزه تو یادمه...

واژه های هر کلام بی ریایم مال تو
هدیه ای قابل ندارم تا که تقدیمت کنم
هدیه ی ناقابل من چشمهایم مال تو ...

اونی که می خواستم...
اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد

اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد

اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد

اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد

اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد

اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد

اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد

اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد

اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد

اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد

اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده

| Design By : Night Melody |


